تبليغاتX
♥ یــــه فنجــــــــــــون نوشتـه ♥

♥ یــــه فنجــــــــــــون نوشتـه ♥

ღ سر بسته ماند بغض گره خورده در دلم... ღ

سلااااااااااااااااام به همه دوستای خوشملم...

اگه فهمیده باشی من تابستون که نیومدم حالا هم که نمیتونم بیام(واسه درس و این چیزا دیگه!!!!!) از طرفه دیگه نه حوصلشو دارم نه میلشو... به نظرم خیلی بیخود میاد!!!! اما هیچ وقت فراموشتون نمیکنم!!!همتون رو دوست دارم×!!! میخواستم ازتون خواهش کنم که ادرس ایمیلتون رو واسم بزارین... اگرم تو فیس بوک هستین بهم بگین! درضمن خواهشا off که میزارین اسمتون رو بگین!!دوست دارم که همچنان باهاتون رابطه داشته باشم...!!!

واسه نظراتتونم ممنون!!یه ایرونی واقعی هستین!!!

دلم واسه همتون تنگ میشه... شاید یه روزی بیام شایدم نیام....

xoxo

بااااااااااااااااااااااااااااای

نوشته شده در یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت 13:55 توسط ♥.• میــنا ♥.•| |

از پشت يك تنهايي نمناك و باراني


تو را با لهجه ی گل هاي نيلوفر صدا كردم

تمام شب براي با طراوت ماندن

باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم

پس از يك جست وجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس 


تو را از بين گل هايي كه در تنهاييم روييدند با حسرت جدا كردم

نوشته شده در پنجشنبه سی ام تیر 1390ساعت 16:17 توسط ♥.• میــنا ♥.•| |

کهنه فروش داد می زنه:چراغ شکسته می خریم....

کفشای پاره می خریم....

اسباب کهنه می خریم....

بی اختیار داد می زنم:کهنه فروش قلب شکسته می خری؟؟؟


سلااااااام بچه ها....

خب ۲باره تابستون شد و وبلاگ ما هم به آپدیت شد!!!!

از این به بعد زوووووووووووود میام پیشتون...

نوشته شده در دوشنبه بیستم تیر 1390ساعت 20:32 توسط ♥.• میــنا ♥.•| |

1.موهای سیخ سیخی

2.  برداشتن زیر ابرو - بالای ابرو-اینور ابرو- انور ابرو-وسط ابرو. به طوری که مثل نخ بشه و دخترای عزیز بتونن جوراباشونو با اون بدوزن!!

3.  ورر رفتن با گوشی موبایل دسته دومشان. حاوی سیم کارت از نوع ۳ عدد ۱۰۰ تومانی(یکی بخر ۳ تا ببر)

4.گذاشتن ریش به مقدار کافی (بابا بالاخره باید یه جوری فهمید اینا پسرن دیگه)

5.شلوار شل و ول (مثل خودشون) که داره از پاشون می افته و ۱۰ بار جویده شده (از دهن اومده بیرون)اگه زانوهاش قدری پاره و روفو شده باشه بهتره.

     تذکر:شلوار هر چه قدر از بالا کوتاه تر باشه مفیدتره

     الف)در مصرف پارچه صرف جویی میشه. ب)دخترای عزیز می تونن یه شکم سیر بخندن

6. به همراه داشتن یک هاپوی مفلوک و بیچاره که به متر کردن خیابوون ها عادت داشته باشه

7.نگرفتن ناخن های انگشت دست!

8.بي اطلاعي از تماشاي برنامه هاي تلويزيوني(مخصوصا شبکه های ایران)!

9) نوشيدن نوشابه هاي انرژي زا(هایپ و ردبول و ...)!

10) اظهار عدم تمايل به ازدواج!

11) تظاهر به عصبي بودن

فقط دختــــــــــــــــــــــــــــرخانومــــــــــــا رو عشقه!!!

=ــ=ـ=ـ=ـ=ـ=ـ=-=ـ=ـ=-=ـ=ـ=ـ=ـ=ـ=ـ=ـ=ـ=ـ=ـ=ـ==ـ=ـ=ـ=ـ=ـ=ـ=ـ=-=ـ=ـ=-=ـ=ـ=

زن خودش را زیبا میکند چون خوب فهمیده که چشم مرد،تکامل یافته تر از مغز اوست!!! !

نوشته شده در سه شنبه دهم خرداد 1390ساعت 12:25 توسط ♥.• میــنا ♥.•| |

مرد آمد و دردی به دل عالم شد

از روز ازل قسمت زن ها غم شد

در دفتر خاطرات حوا خواندم

جانم به لبم رسید تا آدم شد!

روز زن رو به همه زجــــــــــــر کشان عالم هستی که جــان و روح خود را برای تعلیم موجـــــودات ناشــــــــناخته ای به نام مـرد نثار میکنند تبریــــــــــــــــــــــــــک میگم!!!

مادرم:

کاش  می شد من از این دایره پرواز کنم

مثل آن شبنم یخ بسته گل های سپید در تو تبخیـــــــــــر شوم......


روز مادر یعنی به تعداد همه روزهای گذشته تو صبوری!

روز مادر یعنی به تعداد همه روزهای آینده تو دلواپسی!

روز مادر یعنی به تعداد آرامش همه خواب های کودکانه تو بیداری!

روز مادر یعنی بهانه ی بوسیدن خستگی دست هایی که عمری به پای بالیدن تو چروک شد!

روز مادر یعنی بهانه در آغوش کشیدن او که نوازشگر همه سال های دلتنگی تو بود!

روز مادر یعنی باز هم بهانه مادر گرفتن....

مادرم روزت مبـــــــــــارک...

نوشته شده در پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت 12:3 توسط ♥.• میــنا ♥.•| |

سلاااااااااااام خوکشلای خودم

چطورین مطورین؟؟؟

من که عالیم!!!خب اومدم که بهتون یه خبر خوش بدم!!

میدونین امروز چه روزیه؟عمراً اگه بدونین!انگاه به تقویمم ننداختی؟؟بزرگ حک شده هاااااا!!! امروز ، روز میلاد با سعادت و خجسته ی من هستش!

جا داره در همین جا از آن مادر و پدر ستمدیده و مظلوم که  بعد 16 سال ، هنوز بنده رو با اردنگی از خونه ننداختن بیرون تشکر ویژه داشته باشم! 

.

.

.

اووووووووووووووه clapping.gif clapping.gif clapping.gif.......حالا دست دست دست دست قر آی قلقلی قر بده آی قلقلی......کمـــــــــــــــــــرو...قوس کمرو...انعطاف بدنو!!!!حالا دست به کمرو و باسن شوووو...

بابابیاین وسط!!این جا همه همه جوره میرقصن:ایران؛عربی؛تکنو و... خلاصه چراغا خاموشن تا تو رو ببوسم یه نگاه کن به من جونت بسته به جوووووووووووونم........!!!نترسین بابا..........

قرش بده..قرش بده!!! Xپارتی شد!!!!!!!

واااااااااااااااای یکی این جا منو بگیره!!!

خب چی میخورین؟؟؟؟؟شربت و بستنی یا ویسکی و شامپاین و 6پهلوانو....؟؟؟؟ drinks.gifشِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

اینجانب دانشمند فیلسوف و خوش ذوق و سلیقه در تاریخ: یک خرداد در ساعت 1و نیم نصف شب به دنیا اومدم تا اطرافیان خود را زجر بدهم!!!!!!!!!!(از بچگی این کرمه میلولیده!!!آخه ساعت 1ونیم چه خبر بوووده من نمیدونم!!!)

خب بیخیلش به هر حال آش کشک خالست دیگه نمیشه کاریش کرد!! حالا همه با هم بخونین:

تفلـــــــــــــــــــد تفلــــــــــــــــد تفــــــــــــــــلدت مبارک!!

 

 

مبارک مبارک مبارک تفلدت مبارک ......... لبت شاد و دلت خوش که 100سال زنده باشی....... الهی من فدات شم تفلدت مبارک..... فدای اون چشات شم تفلدت مبارک!!

خب....خب...خب...............اینم از کیکم!!! حالا نوبت شمع ها و کادو هست!!!!!!!

بابا دستتون درد نکنه که تشریف آوردین...

ولی خب کافیه دیگه؛به قول شاعر:مهمان سخت عزیز است ولی همچو نفس خفه میسازد اگر آید و بیرون نرود!!!!!!!

دیگه زیادیتون میکنه اونوقت رو دل میکنین میمونین رو دست بابا و مامانتون بعد اونا میان یقه منو میگیرن!!

شـــــــــــــــــــــــــــــوخی کردماااااااا..بیاین پیشم...

 دوسمتـــــــــــــــــــــــــون دارم!!!می بوسمتـــــــــــــــــون!!

فعــــــــــــــــــــــــــــلا باااااااااااااااای تا هاااااااااااااااااااااای!محصل

نوشته شده در یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 20:10 توسط ♥.• میــنا ♥.•| |

اهل دانشگاهم

رشته ام علافی‌ست

جیب‌هایم خالی‌ست

پدری دارم

حسرتش یک شب خواب!

دوستانی همه از دم ناباب

و خدایی که مرا کرده جواب

اهل دانشگاهم

قبله ام استاد است

جانمازم نمره!

خوب می‌فهمم سهم آینده من بی‌کاریست

من نمی‌دانم که چرا می‌گویند

مرد تاجر خوب است و مهندس بیکار

و چرا در وسط سفره ما مدرک نیست

چشم ها را باید شست

جور دیگر باید دید

باید از مردم دانا ترسید!

باید از قیمت دانش نالید!

وبه آن‌ها فهماند

که من اینجا فهم را فهمیدم

من به گور پدر علم و هنر خندیدم!!

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 19:31 توسط ♥.• میــنا ♥.•| |

نشسته بودم رو نیم‌کتِ پارک، کلاغ‌ها را می‌شمردم تا بیاید. سنگ می‌انداختم بهشان. می‌پریدند، دورتر می‌نشستند. کمی بعد دوباره برمی‌گشتند جلوم رژه می‌رفتند. ساعت از وقت قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی‌ شدم. شاخه‌گلی که دستم بود سر خم کرده داشت می‌پژمرد.

طاقتم طاق شد. از جام بلند شدم ناراحتیم را خالی کردم سرِ کلاغ‌ها.
گل را هم انداختم زمین، پاسارَش کردم. گَند زدم بهش. گل‌برگ‌هاش کنده، پخش و لهیده شد. بعد، یقه‌ی پالتوم را دادم بالا، دست‌هام را کردم تو جیب‌هاش، راهم را کشیدم و رفتم. نرسیده به درِ پارک، صداش از پشت سر آمد.
صدای تند قدم‌هاش و صدای نَفَس نَفَس‌هاش هم.

برنگشتم به‌ طرفش. حتی برای دعوا، مُرافعه و قهر. از در خارج شدم. خیابان را به دو گذشتم. هنوز داشت پُشتم می‌آمد. صدا پاشنه‌ی چکمه‌هاش را می‌شنیدم. می‌دوید صدام می‌کرد.
آن‌طرف خیابان، ایستادم جلو ماشین. هنوز پُشتم بش بود. کلید انداختَم در را باز کنم، بنشینم و بروم. برای همیشه. هنوز باز نکرده بودم که صدای بووق و ترمزی شدید و فریاد و ناله‌ای کوتاه ریخت تو گوش‌هام – تو جانم.
تندی برگشتم. دیدمش. پخش خیابان شده بود. به‌رو افتاده بود جلو ماشینی که بش زده بود و رانند‌ش هم داشت تو سرِ خودش می‌زد. سرش خورده بود رو آسفالت، پُکیده بود و خون راه کشیده بود و می‌رفت سمت جووی کنارِ خیابان.
ترس‌خورده و هول دویدم طرفش. بالا سرش ایستادم.
مبهوت.
گیج.
منگ.
هاج و واج نگاش کردم.
تو دست چپش بسته‌ی کوچکی بود. کادو پیچ. محکم چسبیده بودش. نگام رفت و ماند رو آستین مانتوش که بالا رفته بود، ساعتش پیدا بود. چهار و پنج دقیقه. نگام برگشت به ساعت خودم.
چهار و چهل و پنج دقیقه!
گیج و درب و داغان نگاه به ساعت راننده‌ی بخت برگشته کردم. عدد چهار و پنج دقیقه بود....

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390ساعت 19:51 توسط ♥.• میــنا ♥.•| |

Design By : Night Melody

كد ماوس